تحولات منطقه

همسر شهید ناصحیان می‌گوید: به خودم گفتم «چرا آن حرف را زدم؟ چرا به شهادت محمد راضی شدم؟ چرا شهادت برایم امر خوشایندی بود و رضایتم را از شهادت محمد اعلام کردم؟» آن موقع فهمیدم اگر رضایت‌نامه‌ای را خدا می‌خواست امضا کنم، امضا کردم و کار تمام است.

امضای شهادت با رضایت قلبی همسر
زمان مطالعه: ۵ دقیقه

در آیات قرآن هجرت مقدمه جهاد در راه خداست و کسانی که به نیت جهاد در راه خدا از شهر و دیارشان هجرت کرده‌اند، به گفته حضرت حق بالاترین درجه را در درگاه الهی دارند و تنها آن‌ها هستند که به رستگاری می‌رسند. این آیات وصف حال خیلی از شهداست. شاید در ظاهر هجرت برای کار و کسب درآمد باشد؛ اما انتخاب شغل در مسیری که برای اعتلای نظام اسلامی و بالا ماندن پرچم الله باشد، نوعی جهاد در راه خداست.
شهید محمد ناصحیان نیز از همان مجاهدان در راه خدا بود که پس از اتمام تحصیلات و گذراندن دوره سربازی، با همسرش از مشهد به تهران هجرت کرد تا در بخش سایبری سپاه خدمت کند. پس از هفت سال خدمت صادقانه، هنگامی که یک ماه از تولد ۳۶سالگی‌اش می‌گذشت، ظهر روز ۱۱ اسفند در محل کارش به دست دشمنان جنایتکار و کودک‌کش آمریکایی-صهیونی به شهادت رسید.
برای آشنایی بیشتر با این شهید عزیز به سراغ زینب ناصحیان، همسر شهید محمد ناصحیان رفتیم. او که در ۱۸ سالگی و از مهر ماه سال ۱۳۹۲ همسفر زندگی شهید ناصحیان شده و ثمره ازدواجشان نیز فاطمه شش ساله است، درباره ماجرای ازدواجشان می‌گوید: چون پسرعمو و دخترعمو بودیم، همسرم به پدرش گفته بود می‌خواهد با من ازدواج کند. عمویم به پدرم تلفن زد و این موضوع را مطرح کرد. برای اینکه پاسخ مثبت بدهم، صحبت طولانی با هم نداشتیم؛ چون همدیگر را می‌شناختیم و من هم از قبل نظرم نسبت به او مثبت بود. به همین خاطر مراحل ازدواجمان سریع پیش رفت.
همسر شهید ناصحیان می‌افزاید: زمانی که ازدواج کردیم، همسرم دانشجو بود و پس از اینکه تحصیلاتش تمام شد، به سربازی رفت و بعد از یک سال که دنبال کار بود، در سپاه استخدام و در قسمت سایبری سپاه مشغول به کار شد. هفت سال به خاطر کار همسرم ساکن تهران بودیم و اکنون با فرزندم به مشهد آمده‌ام.

از کمک به مادر در کارهای منزل تا کمک به همسر

ناصحیان همچنین درباره خصوصیات اخلاقی پسرعمویش که ۱۲سال همسرش بود، خاطرنشان می‌کند: محمد از بچگی خیلی مهربان و خوش اخلاق بود و این ویژگی‌هایش از نوجوانی خیلی پررنگ‌تر شده بود. خیلی به پدر و مادرش کمک می‌کرد. به آن‌ها احترام می‌گذاشت و مسئولیت‌پذیر بود. در میان اقوام این خصوصیات اخلاقی همسرم زبانزد بود.
او می‌افزاید: آن‌قدری که محمد در کارهای منزل به مادرش کمک می‌کرد، خواهرش این طور نبود. تا پیش از ازدواج محمد، مادرش نگران کارهای منزل نبود. پس از ازدواج هم همین‌گونه بود و به من می‌گفت شما اصلاً نگران نباش و غصه چیزی را نخور. تا وقتی من هستم، حواسم به همه چیز هست.
همسر شهید ناصحیان در پاسخ به این پرسش که آیا همسرتان در مورد شهادت با شما صحبت می‌کرد، بیان می‌کند: همسرم چون می‌دانست من ناراحت می‌شوم، درباره شهادت خیلی صحبت نمی‌کرد؛ اما همیشه به من می‌گفت برای عاقبت به خیری‌ام دعا کن؛ به‌ویژه در این سال‌ها که در تهران کار می‌کرد، می‌گفت دعا کن در کارم موفق باشم.
ناصحیان ادامه می‌دهد: برای اینکه من استرس نگیرم، محمد هیچ وقت نمی‌گفت که ممکن است کارش خطری داشته باشد. من هم دقیق نمی‌دانستم چه کاری انجام می‌دهد. پس از جنگ ۱۲ روزه متوجه شدم کارش ممکن است خطراتی داشته باشد. تا قبل از آن احتمال کمی می‌دادم؛ اما به آن توجه نمی‌کردم. چون آن روزها باید بیشتر سر کار می‌رفت و حتی شب‌ها هم می‌ماند، چیزی نمی‌گفت؛ اما من از همین موضوعات متوجه می‌شدم که کارش حساس است.

پس از جنگ ۱۲ روزه بدون محمد به مشهد نیامدم

ناصحیان درباره دلنگرانی‌هایش در جنگ ۱۲ روزه تعریف می‌کند: پیش از شروع جنگ ۱۲ روزه برای شرکت در مراسم عید غدیر که در منزل مادرم برگزار می‌شود، با دخترم به مشهد آمده بودیم. وقتی جنگ آغاز شد، خیلی نگران بودم و دوست داشتم به تهران برگردم. گفتند وضعیت تهران امن نیست، نرو. به همین خاطر چند روزی صبر کردم و جمعه هفته بعد به تهران رفتم که سه روز پس از آن آتش‌بس شد. بعد از آن اتفاق چون همیشه احتمال می‌دادم که ممکن است دوباره جنگ شود، به همسرم گفتم من دیگر هیچ وقت تنها به مشهد نمی‌روم و باید تو هم باشی؛ چون می‌ترسم دوباره جنگ شود و برای تو اتفاقی بیفتد. این را که گفتم، محمد خوشحال شد و هر بار که دلم هوای مشهد را می‌کرد، به شوخی می‌گفت «تنهایی به مشهد نروی! ممکن است تو به مشهد بروی و من شهید شوم».
همسر شهید ناصحیان درباره خاطره آخرین سفرش با همسرش می‌گوید: بهمن سال گذشته به شمال سفر کرده بودیم. در مجتمع کوثر بابلسر یک دکور خانه قدیمی است که برخی از شهدای مدافع حرم چند سال پیش در همان مکان عکس گرفته بودند و آنجا عکس‌هایشان نصب شده بود. وقتی عکس شهدا را دیدم، با خنده گفتم: «محمد اینجا عکس می‌گیریم، یک وقت شهید نشویم؟!» محمد هم خندید و گفت: «اگر می‎ترسی، می‌خواهی عکس نگیریم». من هم گفتم: «نه جای قشنگی است. بیا عکس بگیریم».
او درباره آخرین دیدار و صحبت‌هایشان بیان می‌کند: جنگ رمضان که آغاز شد، روزهای نخست هرچه خانواده اصرار می‌کردند که به مشهد بیا، می‌گفتم من نمی‌آیم و تا وقتی محمد تهران است، من به مشهد نمی‌آیم. ۱۱ اسفند، روز سوم جنگ بود. پس از آنکه سحری خوردیم و نماز صبح را خواندیم، با وجود اینکه روز گذشته پیش از خواب نگرانی داشتم و خوابم نمی‌برد؛ اما آن سحر قبل از خواب با خودم گفتم «نگران نباش اگر اتفاقی هم بیفتد، شهادت است و چه افتخاری بالاتر از این و خیلی هم خوب است». آن صبح حال عجیبی داشتم و انگار از اینکه این اتفاق برای محمد بیفتد، راضی بودم و آن لحظه ذره‌ای احساس ناراحتی نمی‌کردم.
ناصحیان می‌افزاید: ساعت ۷ صبح که محمد می‌خواست سر کار برود، گفتم «محل کارت خطری ندارد؟» و او گفت «نه خطری ندارد. ما که در خط مقدم نیستیم. در تهرانیم. کسی هم نمی‌داند چه اتفاقی قرار است بیفتد، خودت را بگذار به جای کسانی که همسرانشان در پدافند کار می‌کنند و پای لانچر هستند». آن روز این‌گونه خیال من را راحت کرد و گفت «هر طور شده شب به خانه می‌آیم». من هم اصلاً نگرانی نداشتم.
همسر شهید ناصحیان ادامه می‌دهد: ساعت دو و نیم ظهر بود که محل کار همسرم را زده‌ بودند و من تا آن موقع به او تلفن نکرده بودم؛ چون گفته بود شب به خانه می‌آید. ساعت ۳ بعدازظهر از اخبار کانال‌ها متوجه شدم محله‌ای را که همسرم آنجا کار می‌کرد، با موشک زده‌اند. آن موقع فهمیدم شاید محل کار همسرم را زده باشند. راه افتادم تا به آنجا بروم و در مسیر یاد آن حرفی بودم که بعد از نماز صبح با خودم زدم. به خودم گفتم «چرا آن حرف را زدم؟ چرا به شهادت محمد راضی شدم؟ چرا شهادت برایم امر خوشایندی بود و رضایتم را از شهادت محمد اعلام کردم؟» آن موقع فهمیدم اگر رضایت‌نامه‌ای را خدا می‌خواست امضا کنم، امضا کردم و کار تمام است.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha